سفارش تبلیغ
صبا

او...

دلنوشته ,     نظر

بسم الله الرحمن الرحیم
من مرد هستم؛ و برای غم ها و سختی هایم میلی به گریه ندارم!
من مرد هستم؛ و غم هایم را چنان دانه ای در درون جانم می کارم تا شاید این بذر کوچک ثمره ای زیبا داشته باشد.
فکر می کنم روز اول وسعتم به اندازه ی گلدانی بیش نبود اما امروز شبیه باغچه ای شده است، و اگر سختی نگهبانی را به جان بخرم، فرداها باغ بزرگی خواهم داشت.
شنیده ام باغی هست که وسعتش از تمام غم های همه ی موجودات هم بیشتر است. چقدر بزرگ نمی دانم، اما به نظر می آید باغچه ی من هم در این باغ است!؟ عجب باغبانی باید داشته باشد!؟!
من مرد هستم؛ و غم ها و رنج ها و سختی هایم را چنان زهر تلخ می نوشم و در درون خودم هضم می کنم.
این مبارزه ای شده است بین من با رنج ها و سختی ها و غم ها؛ به گمانم بعد از هر مبارزه روزگار انتظار می کشد تا شاید این بار زهر در جانم اثر کند و من را نقش زمین ببیند، اما هنوز سر پا هستم!؟
نمی دانم چگونه سرپا هستم با اینکه گاهی وجودم از فشار می خواهد متلاشی شود، اما دوباره آرام می شود!
به گمانم یکی در این نزدیکی ها سهم غم های من را هم به جان می خرد و فرصت شکستن من را به غم ها نمی دهد.
من مرد هستم...
اما نه...
او مرد است؛ آن باغبان خریدار غم ها مرد است!؟
من در مقابل او هیچ هم نیستم!
من؛ برای غم های خودم اشک نمی ریزم؛
اما برای «او» ضجّه می زنم، داد می زنم، ...

نوشته شده توسط جمعه